کتاب هزار توی پن (Pan’s Labyrinth) اثر کورنلیا فونکه

فیلم اقتباسی ساخته شده از کتاب هزار توی پن (Pan’s Labyrinth) برنده ی جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی شده و جوایز و افتخارات بسیاری رو هم به دست اورده.. جزو 250 فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفته و بالاترین نمرات رو از منتقدین و تماشاگران دریافت کرده.. فیلمی هست که پس از اولین اکرانش در جشنواره کن.. تماشاگران بیست دقیقه بعد از اتمام فیلم تشویقش کردند.

گالری تصاویر

عکس های مرتبط با کتاب هزار توی پن
کتاب هزار توی پن
کتاب هزار توی پن
کتاب هزار توی پن
کتاب هزار توی پن
هزار توی پن
هزارتوی پن
هزار توی پن

شخصیت های کتاب هزار توی پن : اوفلیا، شاهدخت موانا، مرسدس، کارمن، پن (فان) سروان ویدال، دکتر فریرا.

خلاصه ی داستان:

اسپانیای سال 1944، زیر سلطه ی ژنرال فرانکوی خونخوار و بی رحم دختری به اسم افلیا همراه مادرش به جنگل و دهکده ای دور افتاده نقل مکان می کنند که سروان ویدال با گروه مقاومت یا به گفته ی خودشان با شورشی ها مقابله می کند.. مادر افلیا که شوهرش در جنگ کشته شده به همسری سروان ویدال دراومده.. و بچه ای هم از سروان حامله است.. افلیا با ورود به این جنگل و دهکده ی اسرارامیز وارد یک ماجرای افسانه ای میشود که در آن موجودی به نام فان به او می گوید که افلیا در واقع شاهدخت سرزمین زیرین هست…

 کتاب هزار توی پن دو داستان موازی یکی در واقعیت و یکی در افسانه ها و خیال رو به پیش میبره تلفیق بی نظیر واقعیت و افسانه ..مرز میان دوستی و دشمنی.. عشق و نفرت.. فداکاری و خیانت.. مهربانی و بی رحمی.. این کتاب اثری هست شگفت انگیز از دل افسانه های باور نکردنی که واقعیت ها را تحت تاثیر قرار میده.

لذت متن:

می گویند خیلی وقت پیش ها، درقلمروی زیرزمینی که در آن نه از دروغ خبری بود نه از درد، شاهدختی زندگی می کرد که خواب دنیای انسان ها را می دید افلیا چنان دلتنگ او بود که گاهی اوقات انگار قلبش جعبه ای خالی بود که درونش چیزی جز پژواک دردش وجود نداشت.

حروف چون ردپاهایی در برف بودند، چشم اندازی سفید و پهناور دور از دسترس درد و در امان از لطمه ی خاطراتی تیره تر از ان که بشود نگهشان داشت و شیرین تر از آن که بتوان بشود رهایشان کرد این کارش لبخند روی لب افلیا نشاند، انگار از آخرین دفعه ای که لبخند زده بود خیلی می گذشت…

لبهایش دیگر به لبخند عادت نداشت شرارت به ندرت فورا به خود شکل می گیرد، اول چیزی نیست جز کلامی به نجوا، نگاهی گذرا، خیانت ولی بعد رشد می کند و ریشه می دواند سرنوشت مان در انتخاب هایمان نهفته است مهربانی نور و گرما پخش می کند و دکتر انگار از هر دویشان لبریز بود عشق به شیوه های بسیاری آدم را به کشتن می دهد مرسدس بسیار زیبا بود،

شجاعتش همچون شنلی سلطنتی روی شانه هایش بود انتخاب آزادی بهای گرانی داشت و آزادی نعمتی نبود که با ترس و فلاکت بهایش را بپردازند ظلمت این دنیا گاهی اوقات حتی شفادهنده ها را نیز به قصاب تبدیل می کند این چاقو نقاب ادم ها رو میشکافد و صورت واقعی شان را آشکار می کند که خیلی وقت ها سعی دارن پنهانش کنند.

ساعت جیبی تیک تاک کنان گذر عمر او را نشان می داد، عقربه های نقره ای هشدار می دادند که مرگ،شاید مرگ تنها عشق درون قلب ویدال بود، بسی باشکوه بود و بسی مطلق ،مرگ گریزناپذیر بود،جشنی برای سرسپردگی نهایی، گر چه حتی در مرگ هم ترس از شکست بود ترس از ان که به چشم نیایی و بی افتخار رخ به نقاب خاک بکشی ماریانا که زندگی روی صورت گردش خط انداخته بود او رانگاه می کرد،

زندگی الان داشت روی صورت هایشان چه خطی نقش میزد؟ یک عالم خط، از ترس، از اندوه… مرسدس تعجب می کرد که هنوز زیباست ویدال گفت: به نفعت بود اطاعت کنی چرا از من اطاعت نکردی؟  فریرا کلماتش را با دقت انتخاب کرد: به همین راحتی، فقط محض خاطر اطاعت کردن بی چون و چرا.. چنین کاری فقط از آدمهایی مثل شما بر می آمد سروان چهره ی تهی مادرش را دید .چشمهای مات مادرش مثل آیینه ای قدیمی تار بودند او جان سپرده بود. نه در این دنیا از جادو خبری نبود.

برای خواندن مقالات مرتبط و دسترسی به مطالب جدید، می‌توانید به بخش مقالات مرتبط سایت ما مراجعه کنید. همچنین، از طریق چنل تلگرامی ما به آدرس /https://t.me/ketabiaa به‌روزترین مقالات و مطالب را دریافت کنید و از خواندن محتواهای مفید لذت ببرید.

نویسنده: احدوصال

لطفاً نظرات و کامنت‌های خود را در قسمت نظرات با ما به اشتراک بگذارید. بازخورد شما برای ما ارزشمند است و به ما کمک می‌کند تا محتوای بهتری ارائه دهیم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا